تبلیغات
دست نوشته های یک دانشجوی دکتری - کسی نیست...
 

کسی نیست...

نوشته شده توسط :زری
دوشنبه 15 خرداد 1391-10:21 ب.ظ

گاهی یه حس خیلی بدی هست که دلت میخواد در موردش حرف بزنی اما نمیدونی باید چطور بیانش کنی. اما بدتر از اون وقتیه که اصلا کسی رو پیدا نکنی که بتونی حرفاتو بهش بگی. کسی که بتونی با اعتماد کامل و با خیال راحت حرف دلت رو بهش بزنی.

خسته ام. از تحمل این همه حرف توی دلم. دیگه سنگین شده. نه عزیزم من عاشق نشدم پس دیگه این سوال رو نپرس.

آدمها دو دسته اند. یه دسته دنبال این هستن که دیگران اونارو دوست داشته باشن. از اینکه همچین موردی باشه خیلی خوشحال میشن و احساس خوشبختی میکنن حتی اگه این دوستی از طرف خودشون نباشه. خب این اصلا بد نیست خیلی هم باید خوب باشه. اما یه دسته دیگه از اینکه دیگران اونارو دوست داشته باشن زیاد به وجد نمیان. نه که بدشون بیاد اما این حس روحشون رو ارضا نمیکنه. احتیاج دارن کسی رو داشته باشن که خودشون اون رو دوست داشته باشن. خودشون عاشق باشن. قلب خودشون مدام برای یک نفر بتپه. منم جزء هین دسته ام و حالا...

حالا مدت زیادیه که چنین کسی رو ندارم. کسی رو که منتظرش باشم. کسی که لذت دوست داشتنش رو توی دلم واسه خودم داشته باشم. شاید طبیعی نباشه اما من .... نمی دونم چرا دیگه نمی تونم دوباره این حس رو تجربه کنم. این حس باید خودش بیاد توی دلم اما خیلی وقته دیگه این جای خالی با هیچ کس پر نمیشه. گاهی شدیدا احساس میکنم باید همچین کسی رو داشته باشم اما نیست. انگار دیگه واقعا همونطور که بعضی ها فکر میکنن داره احساسم می میره. کاش منم جزء دسته اول بودم. اونوقت شاید زندگی راحت تر بود.


پی نوشت: خودمم زیاد دوست ندارم اینطوری بنویسم اما گاهی بجای حرف زدن، وقتی جایی نیست، اینجا می نویسم. گاهی تو دنیای مجازی گوشهای شنوای بیشتری پیدا میکنی
.





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:








The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox